تبليغاتX
مـــر یــم
مـــر یــم
 

روز همه بابایی های دوست داشتنی مبارک

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

- دختر خوبيه يا بهتره بگم دختر بدي نيست ، ولي بعضي وقتا بد جوري تو مخه ، يعني يه جورايي احساس مي كني يه نفر داره تو مغزت پياده روي مي كنه ، صداي بسيار بلند و خنده هاي وحشتناك ، الان همه دوستش دارن و پنج دقيقه بعد همه بهش حسادت مي كنن و واقعا من هنوز نفهميدم چه چيزي براي اين همه در معرض حسادت قرار گرفتن داره . البته چند روز پيش خود گفت چون خيلي شاده همه بهش حسادت مي كنن !!! ( نه كه اينجا همه هر روز كربلا دارن ! ) ، بزرگترين روياي زندگيش پزشكيه ، اهل يكي از روستاهاي شهرستانهاي اطراف گرگانه و از خط تاي وسط نقشه تهران به پايين رو پايين شهر و بي كلاس و غير قابل سكونت مي دونه ، اصلا بهش عادت نداره و نمي تونه اونجاها بره يا خدايي نكرده خونه اجاره كنه ، خدا بگم چكار كنه اين مخترع انواع رشته هاي مديريت رو كه هرچي دهاتيه ، دانشگاه تهراني كرد !!!

- آينه دق من و اون بالايي كه حدودا روزي ۸ ساعت به فاصله يكي دو متر دقيقا روبروي چشم هاي من مي شينه . شديدا آي كيو پايين ، به شدت بي كلاس ، فوق العاده بي ادب و از خود راضي و در عوض مدعي آخر هوش و ذكاوت ، اند كلاس و پرستيژ ، خداي ادب و تحصيلات و بسيار متواضع و كم توقع . با مدرك سوم دبيرستان وارد دولت شده و به مدد انواع آموزش هاي ضمن خدمت و با هزينه جيب دولت ، فوق ليسانس اخذ نموده اند، كه البته پاشو از اين ساختمون بذاره بيرون همون ديپلم هم به زور قبولش كنن ولي نه تنها بنده بلكه كليه اطرافيان به شعاع چندين كيلومتر رو كشته با تكرار روزي يك دور تسبيح جمله " من فوق ليسانس دارم ، من كارشناس ارشدم " .

- از شدت بچه مثبت بودن حرصت رو در مياره ، تازه بعد از ۳ سال و اندي كلي راه انداختمش !

- شنيده بودم اسم روي شخصيت آدم تاثير داره ، اما تابحال نديده بودم يك آدم تا اين اندازه به اسمش ايمان داشته باشه . به شدت به "زيبا" بودنش معتقده ! تقريبا روزي ۲ ساعت توي دستشويي جلوي آينه است ، چهره بدي نداره اما اينهمه اعتماد به نفس باور نكردنيه ، مخصوصا نسبت به هيكلش ، تا روي شونه هاي منه و ۲ برابر عرض منو داره ، اما هميشه ميگه من اگه وزنم رو ثابت نگه دارم هيكلم خيلي خوبه !!!

اگه وقت كردم ادامه هم داره

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

قراره کنسرت ساعت ۸ شروع بشه ،

 ساعت ۶:۵۰ راه ميفتم ،

ساعت ۷:۱۵ من پشت ترافيك و گوشي مدام زنگ مي خوره ؛ الان مي رسم پشت ترافيكم !

ساعت ۷:۲۰ دوباره گوشي زنگ مي زنه : الو سلام ، براي روز مادر چي مي خواي براي مامان بخري ؟ !

ساعت 7:30 مي رسم فلكه و يه خانم خوش تيپ با مانتو نو 35 هزارتومانيش مي پره تو ماشين !

ساعت 7:31 پشت چراغ قرمز جامو با همون خانم خوش تيپ عوض مي كنم ، چون ديگه حوصله كلاژ ترمز ندارم !

ساعت 7:50 توي يه كوچه در چند كيلومتري سالن يه جاي پارك پيدا مي كنيم و كلي هورا مي كشيم !

ساعت 8 در حال رد شدن از خيابون يه خانم خوش تيپ ديگه رو مي بينیم كه شديدا سعي مي كنه بگه " لطفا كسي منو نشناسه !!!!!!!! "

ساعت ۸:۵ وارد سالن میشیم ! جایی مسخره تر از این هم پیدا می شد؟ بیست هزار تومن پول بدی و اینجای مسخره بشینی ؟ واقعا که !

ساعت ۸:۱۰ چندین بار صدای متوالی غرغر به گوشم رسید ، فكر كردم سهيلا اينجاست !!!!!!!!!

ساعت ۸:۲۰ استاد به همراه گرو هشون روي سن آمدند و صداي ممتد تشويق ،

ساعت ۸:۲۲ من و همراه خوش تيپم يادمون اومد كه شديدا گرسنه و تشنه ايم ، شيشه آب رو داخل ماشين جا گذاشتيم و غذا هم نگرفتيم ! فعلا مشكل رو با دو تا كاكائو حل كرديم !

ساعت ۹:۵۰ استاد خسته شدن و به خودشون و ما آنتراك دادن !

ساعت ۹:۵۱ هر دو به هات لاين و يك همبرگر خوشمزه فكر مي كرديم و با اين هدف بزرگ به سرعت به سمت در خروجي در حركت !

ساعت ۹:۵۵ جلوي در خروجي : ـ ( با حالت خواهش ) آقا ببخشيد ميشه رفت بيرون؟

ـ ( با يك صداي كلفت و محكم ) اگه بريد بيرون بليطتون باطل مي شه !

ساعت ۹:۵۷ جلوي پيشخون هايدا ، تقريبا چيزي از همراه خوش تيپم ديده نميشه ، يعني زنده بيرون مياد ؟ يعني دوباره ميبينمش ؟ يعني ميشه بتونه دو تا ساندويچ بگيره ؟

ساعت ۱۰:۵ همراهم كه ديگه تقريبا خوش تيپ نيست پيروزمندانه با دو تا ساندويچ و دو عدد نوشابه از بين جمعيت پديدار مي شود و چه لحظه اي !

ساعت ۱۰:۷ گوشه اي از حياط روي بليط ها و روي زمين نشسته ايم و ساندويچ ژامبون بدون سس مان را با نوشابه داغ نوش جان مي كنيم ! باورتون ميشه ۷ هزار تومن !

ساعت ۱۰:۱۵ داخل سالن همه مشغول عكس و امضا گرفتن از يك آقاي تپل كچل مو سفيد ( منظورم باقيمانده موهاست ، تاس كه نبود ! ) هستند ، كمي سالن رو دور مي زنيم تا بهتر ببينيمش ، يك آقايي كنار ما به شدت مشغول عكس انداختن از همون آقاهه است ، خواستيم ازش بپرسيم اون آقاهه كيه كه يكدفعه ديديم خودش داره از انتظامات مي پرسه اون آقاهه كيه !!!

ساعت ۱۰:۲۰ استاد و الباقي مجدد روي صحنه برمي گردند و ما تازه يادمون ميفته كه نصف شب چه جوري قراره برگرديم خونه !

ساعت ۱۱ بعد از كلي حرف و بحث و تعارف من زنگ ميزنم خونه و قرار ميشه شب برم خونه اين خانم خوش تيپ اينا !

ساعت ۱۲ بعد از تشويق هاي فراوان و غش كردن يه نفر جلوي پاي استاد و قبول استاد براي اجراي يك آهنگ درخواستي ( مرغ سحر ) بالاخره كنسرت تموم ميشه ،

ساعت ۱۲:۲۰ بعد از خريدن يك مسواك و طي همان مسير چند كيلومتري براي رسيدن به ماشين و جدي نگرفتن نگاههاي چپ چپي كه بواسطه قدم زدن دو خانم خوش تيپ اون موقع شب وسط خيابون بهمون شد سوار شديم ! من واقعا عضله پهلوم گرفته بود ، باور كن نمي تونستم پشت فرمون بشينم ، مگه چيه !!!

ساعت حدود ۱ صبح با كلي شرمندگي رسيديم خونه همون خانم خوش تيپه اينا .

هيچي ديگه بعدش خوابيديم ،

پ.ن. ادامه معرفي دوستام رو يادم نرفته ، مي نويسم !


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |