تبليغاتX
مـــر یــم
مـــر یــم
بهارانتان سبز

دلهاتان شاد

و روزگارانتان خوش باد

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

در زمانهاي دور

در سرزمين دور

در جايي كه خدايان

حكمفرما بودند

و با انسانها

 در مي اميختند

در يونان

خداي خدايان

زئوس

بدنبال عشق بازيهايش بود

هرا 

ملكه اسمانها

همسر زئوس

الهه اي حسود وسختگير

مظهر نفرينهاي سياه

 سرگرم شده بود

سرگرم سخنان اكو

اكو:

الهه اي از كوه هليكون

مظهر پژواك

هرا را

با سخنان خود

مجذوب و سرگرم كرده بود

تا زئوس اسوده باشد

به دنبال كام جويي هايش

 

هرا الهه پر قدرت اسمانها

اكو را مورد خشم خود قرار ميدهد

تا صدايش ديگر نتواند كسي را مجذوب خود كند

همان وسيله اي كه هرا را غافل كرده بود

 

اكو ديگر نميتواند حرف بزند

انتها ي كلام ديگران را ميتواند فقط تكرار كند

 

اكو نا اميد در جنگلي پنهان ميشود و روزگار ميگذراند

 

نارسيس پسر كفسيوس وليروپه

جواني بسيار زيبا

رشك برانگيز

خيره كننده

همه در دام عشقش گرفتار شده بودند

نارسيس از دست عاشقان بيشمارش

كه به خاطر زيبايي بيش از حدش

ديوانه وار بدنبالش بودند

به جنگلي پناه ميبرد

جنگلي كه اكو در ان پنهان شده بود

تا شايد اسوده خاطر باشد 

اكو نارسيس جوان را 

از بين شاخ و برگهاي درختان

نظاره ميكند

و دل در گروي نارسيس جوان ما ميدهد

اكو عاشق اما غمگين است

زيرا نميتواند با معشوق خود سخن بگويد

نميتواند او را با كلام خود مجذوب كند

اكو فقط او را نظاره ميكند

از پشت درختان

بوته ها و برگها

قدم به قدم همراه اوست

 از حضور نارسيس جوان خود را سيراب ميكند

نارسيس متوجه حضور غريبه ميشود

صدا ميزند 

كيستي؟

اكو: كيستي كيستي . . .  يستي

نارسيس:منم

اكو : منم منم منم منم

اكو دل در دل ندارد

 معشوقش با اوسخن ميگويد

 و او نيز با معشوقش

نارسيس از اكو ميخواهد

 كه او را ببينيد

و اكو از بين شاخ هاي در ختان

 ظاهر ميشود

نارسيس كه در ابتدا از صحبتهايي

 كه بين هم گذشته بود

فكر ميكرد اكو پسرست

با ديدن سيماي اكو

غمگين ميشود

و اكو را ترك ميكند

اكو عاشق ناكاميست

كه دل در گروي عشق پسري زيبا دارد

به غاري ميرود

تا ديگر چشمش به چيزي يا كسي 

نخورد

عشقش او را تحليل ميبرد

و از او چيزي جز طنين نميماند

جز پژواك

جز اكو

اكو

 

 

اما نمسيس 

دختر پادشاه شب

مجازات كننده عشاق

دوست اكو

نارسيس را

 به تير عشقي هدف قرار ميدهد

تا اولين كسي را كه ميبيند عاشقش بشود

تا بداند درد عشق چيست

نارسيس در ان جنگل 

در كنار درياچه اي زيبا 

بود

كه ناگهان چشمش به تصوير خودش در اب

ميخورد

وعاشق تصوير خودش در اب ميشود

هر بار كه به تصوير خود دست 

ميزند

تصويرش

ناپديد ميگشت

نارسيس 

عاشق كسي گشت

 كه هرگز دست يافتني نبود

نارسيس

مجذوب تصوير خود مي گردد

و بي وقفه به تصويرش در اب نظاره ميكند

انقدر مجذوب شيفته

دلشكسته 

بيطاقت و

خسته بود

كه به خاطر ان تصوير در كنار اب 

ميميرد

و در جايي كه 

ميميرد

گلي زيبا ميرويد

گلي به نام نرگس

گلي زيبا

با بوي مسرت بخش

و داستاني عجيب

داستان اكو

داستان نارسيس

داستان اين دو عاشق

كه هر يك به دردي يكسان

تحليل رفتند

و نام گلي كه در تمام دنيا 

يكيست

نرگس

.

.

.

گلي كه ميتوان به معشوق دست نيافتني هديه داد


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

حالم خوبه ، هنوز هم نمردم ، دپرس هم نيستم ، فقط يه مدت حوصله نوشتن نداشتم ، يعني حوصله نوشتن داشتم ، چندين بار هم نوشتم ، ولي حال تايپ كردن نداشتم ، ( خودكارم رو بيشتر از كيبرد دوست دارم ! )

حالا :

۱) با تو ام ! لطف كن ديگه به من زنگ نزن ، مي دونم ، مي دونم همه چي چند ساله كه تموم شده ، مي دونم منظوري نداري ، مي دونم حالا سر زندگي خودتي و وقت اين حرفا خيلي وقته كه گذشته ، مي دونم همچنان مؤدب ترين آدم دنيايي ولي تو رو به خدا يكم هم منو درك كن ، من نمي تونم مثل تو باشم ، هربار كه صدات رو مي شنوم همه اين حرفا يادم مي ره ، دوباره مي رم توي دانشكده مهينيه ، طبقه چهارم ، ته سالن ، اتاق ۴۰۸ ، و همه اون حرفايي كه داشتم و نتونستم بگم ، تو رو خدا به من رحم كن !

( ايكاش مي تونستم بهت بگم اينجا رو بخوني )

۲) من اتاقم رو دوست دارم ، دو تا پنجره قشنگش رو ، و اون در خوشگل رو به حياط رو كه باعث خوشحالي همه مهمونامه . من اتاقم رو دوست دارم ، خونه مون رو هم دوست دارم ، همه اتاقهاش رو ، تك تك پنجره هاش ، باغچه قشنگ گوشه حياط و گلدونهاي روي پله ها . من تك تك آجرهاي خونه مون رو دوست دارم . تك تك يادگاري هاي قشنگي كه ازش دارم رو دوست دارم . گوشه گوشه خونه پر خاطره هاي بابا بزرگ ، عمو حسن ، زن عمو ، افسانه ، مريم و همه اونهاييه كه ازشون فقط خاطره مونده . همه لحظه هاي قشنگ زندگيم ؛ ازدواج خواهر و برادرهام ، بدنيا اومدن و قد كشيدن محمد مهدي ، تولد نرگس ، همه خنده ها و گريه هامون رو لابه لاي همين آجرها گذاشتم . و حالا اصلا باورم نمي شه بايد اين آجرها رو دست كلنگ سپرد .

۳) چه معني مي ده آدم امروز پول بده ، يه ماه ديگه جنسش رو تحويل بگيره ؟!

من ماشينمو مي خوااااااااااااااااام

۴) اصلا احساس اومدن عيد ندارم . نمي دونم شايد تقصير سرماي شديد امساله كه هنوز توي استخونهام مونده و نمي ذاره باور كنم بهار داره مياد ، شايد هم تقصير اين وعده تغيير منزله كه رنگ و بوي خونه تكوني رو امسال كمرنگ تر كرده ، شايد هم تقصير اين پيمانكارهاي شركته كه هيچ خبري از سررسيدهاشون نيست !

شايد هم همه اينها بي گناهند و تقصير اين دل منه كه خواب زمستوني بهش خوش گذشته و اصلا خيال بهاري شدن نداره !

۵) سهيلا كم بود حالا يكي ديگه هم شده سهيلاي دو كه تو بيست و چهار ساعت از هر شش تا كلمه اش ، هفتاش حرف اين ذكور بي خاصيته !

۶) انرژي هسته اي حق مسلم ماست ! 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |