تبليغاتX
مـــر یــم
مـــر یــم
 

يه پست قشنگ و بامزه از آقاي ده نمكي و پاسخ با مزه تري كه به كامنتم دادن ، منو ياد يك خاطره انداخت ، يك بنده خدايي كه مطمئنم همتون مي شناسين و تقريبا مطمئنترم كه باورتون نميشه او هم جبهه بوده - و البته فكر مي كنم خودش هم من يادش انداختم و الا بيشتر ترجيح مي داد در مورد رنگ مورد علاقه اش و مدل ماشينش يا حتي آخرين همسرش ازش بپرسم تا از جبه رفتنش !( استغفرالله ) -  تعريف مي كرد كه يك مدت نسبتا طولاني - حدودا شش ماه - براي حفظ يك موقعيت خاص مجبور بودند در يك نقطه بمونند و تقريبا توقف و سكونت مستمر داشته باشن و خوب از شهر و روستا و آبادي بدور ، و هر از گاهي فقط يك ماشين آذوقه و وسايل مورد نياز رو براشون مي آورده ، و خوب البته از مرخصي هم خبري نبوده !

خلاصه بعد از يك مدت يك روستايي كه ظاهرا در منطقه گم شده بوده با تراكتورش سر از كمين آنها در مياره و اتفاقا مادر پيرش هم همراهش بوده ،

بنده خدا اين قسمت از داستان رو اينقدر جالب و بي تكلف و خارج از قواعد مرسوم خاطره نويسان جنگ تعريف مي كرد كه من تقريبا شاخ در آوردم ، مي گفت ما يك مشت جوان رعنا بعد از مدتها چشممون به يك زن افتاده بود ، و اينقدر با احساس و عاطفه با اين مادر پير حدودا هشتاد ، نود ساله سلام و عليك و احوالپرسي كرديم و كمپوت بهش تعارف كرديم كه انگار يك دختر هيجده ساله ديديم !!!!!!!

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |