
از وقتي اين فيلم "آتش بس" روي پرده بود ، با تحريك تعريف هاي متناقضي كه مي شنيدم ، چند بار خواستم برم بليط بخرم و فيلم رو ببينم ، اما هر چي فكر كردم ، ديدم اصلا توي هزينه حيف و ميل هاي ماهيانه پولي براي تماشاي يك فيلم از كارگرداني مثل تهمينه ميلاني كنار نگذاشتم . حتي چند بار به بليط نيم بهاي شنبه هم فكر كردم اما باز با خودم گفتم دختر مگه پول علف خرسه كه حروم فيلم ميلاني بشه ، ديدم خوب حرفم منطقيه و خلاصه از خيرش گذشتم ، تا ديشب كه يك نفر دو تا سي دي داد دستم و گفت براي وقت تلف كردن بد نيست !
آخر شب كه يكدفعه هوس وقت تلف كردن كردم ، رفتم سراغ سي دي ها ، متأسفانه دستگاه وي سي دي طبقه پايين بود و اصلا حوصله حمل و نقلش رو نداشتم ، و حاضر شدم با خيره شدن به مونيتور كامپيوتر وقت بگذرونم ، سي دي ها رو كه گذاشتم تازه فهميدم فيلم آتش بسه !
خلاصه تا ساعت ۱۱.۵ وقت تلف كردم . ( شايد هم وقت حروم كردم !)
.
.
و اما چند نكته جالب در مورد فيلم :
* تمام جذابيت تصويري فيلم مي تونه هيكل خوشگل سايه خانوم توي اون لباس هاي بدن نما و تنگ ، آرايش زايد الوصف ، و روسري كه بودن و نبودنش چندان تفاوتي نداشت (!) باشه .
* . . . والبته حركات جالبي كه دست فيلم هاي دهه ۵۰ رو از پشت بسته بود .
* و آقاي دكتر چه اصراري داشت غيرت و مردونگي رو بچگي و حماقت توصيف كنه ! ( و چه خوب هم از پسش بر اومد )
* به نظر من كارگردان فيلم بيشتر از كاركترهاش دچار كودك درونش بود !
* و دست آخر ، چقدر زشته آدم كلي لاف فمينيسم فلسفي بزنه و اداي " سيمون دوبوار " بازي در بياره و " حس پنجم " بسازه و هيچكس تحويلش نگيره ، اونوقت مجبور بشه يه دختر و پسر خوشگل ورداره بياره بگه بزنيد تو سر و كله هم و شكلك در بياريد ، من هم هواي گيشه رو دارم !
واقعا جاي تأسف داره ، اما باز هم مثل هميشه بگذريم !
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و مأذنه !
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و محراب !
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و مردي به سوي خدا مي آيد ، با گامهايي مصمم و استوار
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و ديگري ، مردي شايد ، نه !
و ديگري در قامت مردان
مسجد كوفه
و شمشيري برهنه در زير عبا
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و محراب ،
و سجده ،
و فزت و رب الكعبه !
مسجد كوفه ، سحر ، هنگامه نماز است ،
و چقدر صداي اين سكوت بلند است !
چند روز پيش يكي از دوستان پستي نوشته بود از موفقيت زنان ايراني در عرصه هاي جهاني ، و پس از كلي تعريف و تمجيد از ما كه سبب بسي خرسندي و اميدواري شد ، ناگهان تمام رشته هايمان پنبه شد ، آنطور كه برايم شبهه پيش آمد رفيقمان طنز نوشته يا ما را دست انداخته !
به اين جملات توجه كنيد :
" شهره آغداشلو ديگر خود ستاره بود ، و آن هم يك زن ايراني و نه امريكايي ! "
. . . شيرين عبادي همان بانوي كوتاه قامت كه ظاهري همانند همه زنان و مردان اين خاك آريايي داشت ، بانوي صلح شد و در حضور مردان اين خاك افتخاري شد . " !!!
" . . . انوشه انصاري يكي ديگر از همان زناني است كه فرهنگ مرد سالار او را ضعيفه مي پندارد " ( بازهم !!! )
.
.
.
حقيقت اين است كه نمي خواهم نظر نويسنده را قضاوت يا حتي نقد كنم ، اما به عنوان يك زن ايراني فكر مي كنم حق دفاع داشته باشم ( با اجازه جناب عاشق خرس قهوه ای! )
هيچگاه تصور نمي كردم اگر قرار باشد يك نماينده در عرصه هنر زن ايراني معرفي شود ، آنقدر به خشكسالي بر بخوريم كه رقاصه بي اصل و نسبي مثل خانم آغداشلو ، لنگه كفش غنيمتي بيابان شود !
هيچگاه تصور نمي كردم در ميان ميليون ها بانوي فداكار و از خود گذشته ايراني كه سالها براي استقرار صلح و امنيت در ايران اسلامي و اهداي آن به تمام جهانيان ، مردانه كمر همت بستند و پشت و پناه تمام مردانگي مردانشان شدند ، ناگهان خانم عبادي با آن قد كوتاهش ، نماينده همه مردان و زنان آريايي شود ، او كه حتي در ظاهر هم سعي نكرد همانند هم كيشان و هم ميهنانش باشد . دوست عزيز بد نيست بدانيد خانم عبادي حتي در عرصه علمي و رشته تخصصي اش هم شبيه فارغ التحصيلان معدل ده نظريه پردازي مي كند ( از اين جهت به خودم اجازه اظهار نظر در اين مورد را دادم كه هم رشته خانم عبادي هستم )
. . . و خانم انصاري ! نمي دانم شايد هزينه كردن ميليونها دلار براي سرك كشيدن به جرمي آسماني و نگاه كردن از آن بالا به كشور پهناوري كه زماني وطنت بوده ، افتخاري بزرگ باشد . . .
ومن بانوان زيادي را مي شناسم كه هر لحظه و هر آن به افلاك سرك مي كشند ، و هيچ فرهنگ مرد سالاري در مقابل عظمت و بزرگواري رو حشان . . .
بگذريم !
طاعات همگي قبول . التماس دعا
ماه رمضان هم آمد ، مثل پارسال ، مثل سالهاي قبل ، مثل هر سال ،
و حتماْ چند روز ديگر هم مي رود ، مثل پارسال و سالهاي قبل كه رفت ،
اما من !
نمي دانم امسال هم مثل پارسال بعد از رمضان مي مانم يا قبل از رفتن رمضان يا شايد همزمان با او مي روم و بعد يكي خواهد نوشت مريم رفت ، اما نه مثل پارسال !
خدايا مي دانم اين رمضان هم مي رود ، سحرهاي اللهم اني اسئلك ، افطارهاي ربـّنا ، ختم قرآنهاي نصف و نيمه ، احياهاي پر از جوشن ، سبحانك يا لا اله الّا انت ، الغوث الغوث ، خلّصنا من النار يا ربّ .
مي دانم بوي عطر شله زرد ، شهد شيرين زولبياهاي برشته اين ماه ، طعم خوش نان و پنير و سبزي اول افطار ، اللّهم لك صمنا و علي رزقك افطرنا . . .
مي دانم همه تا چند روز ديگر مي روند و دلم خوش مي شود به قنوت هاي دلنشين نماز عيد و صندوقهاي شيشه اي پر از فطريه !
و صبح فردا من مي مانم و . . . نمي دانم !
خدايا كمك كن ، عيد كه رفت ، سهممان حسرت نباشد ،
خدايا كمك كن اگر با عيد رفتيم ، سهممان حسرت نباشد !
خدايا اين ماه رمضان حالم طور ديگري است ، مي داني ، طور ديگري مهمان نوازي كن !
يا اللّه ! هذا مقام عائذ بك من النار