
واي ، عمه به قربونش بره !
نمي دونيد چقدر دوست داشتنيه ، هنوز نيومده همه رو عاشق خودش كرده .
حيف كه باباش گفته نه ، ممكنه نا محرم ببينه (!) وگرنه عكسش رو ميذاشتم ببينيد !!!!
امروز قراره يك معجزه رخ بده !
امروز قراره خدا يك فرصت ديگه بده ، يكبار ديگه اعتماد كنه و يك خلقت ديگه انجام بشه
امروز قراره نرگس خانم ما چشم هاش رو به روي اين دنيا باز كنه ،
و كسي چه ميدونه با اومدنش . . .
عزيزم براي اومدنت ، براي سلامتت و براي همه اون چيزهايي كه تو اين سفر طولاني كه داري شروع مي كني ، منتظرتن دعا مي كنم ،
تو هم عمه رو دعا كن !
پر از گل و شربت و شيريني، پر از عطر صلوات و ندبه و كميل و اللهم كن لوليك !
پر از اشك و لبخند ، پر از سلام و تبريك .
و من امشب چقدر شاعرم ، و من امشب چقدر عاشقم . و من امشب . . .
و تو !
و تو چقدر پر از صفايي ، پر از محبت ، دوستي ، عشق ، وفا
و اين كلمات چقدر حقيرند ( و ياد دكتر شريعتي بخير! )
و امشب ماه قرص است ، و عكس من ، تو و همه مان در آن پيداست و ماه چقدر شبيه صورتش شده !
و آسمان چقدر آبي است ، پر از ستاره ، پر از تسبيح !
و زمين چقدر سبز ، و امشب شقايقها چقدر سرخند و نر گس ها چقدر زيبا !
و چشم ها . . . و شبنم ها !
و اشك چقدر بي خواهش و بي ريا روان مي شود !
و بغض ها چه زيبا بر صورت مي چكند !
و تو چقدر پيدايي ! و غيبت چه كلمه گنگي است .
و خدا كند در اين هلهه و چراغاني من پيدا شوم !
بعضي ها ظرفيتشون خيلي محدوده ، خيلي زود پر مي شن ، درست شبيه فنجون قهوه خوري ! تا يكم تحويلشون مي گيري و دوبار بهشون سلام ميدي ، فكر مي كنن . . .
و خدا نكنه علاوه بر كم ظرفيتي و بي جنبگي ، داراي يكسري لايه هاي پنهاني هم باشند كه اكثر اوقات سعي در مخفي كردن آن دارند ، آنوقت در اين لحظات سرريز ظرفيت است كه شاهد بروز و ظهور اين لايه هاي پنهان مي شوي !
مثال مي زنم : يك آدم لومپن و بي ادب و اتفاقا تازه به دوران رسيده رو تصور كنيد كه بواسطه شرايط خاص اقتصاد جامعه ما كه اكثر درآمد هاي كلان و بي حساب و كتاب و يكباره ، محصول يك اتفاق ، تغيير يا مسايلي از اين دست است ، ناگهان پيكان جوانانش تبديل به يك پژو ۲۰۶ آلبالويي ميشه ، خوب احتمالا مجبوره از اين پس كمي ادب به خرج بده ، البته شخصيت آن آدم لومپن حذف نشده ، بلكه فقط پشت بند هارلكس و هنسفري و عينك آفتابي مخفي شده !
البته فراموش نكنيد شرط قضيه اين بود كه آقاي شيك پوش با كلاس ما هيچ حركتي در جهت بالا بردن ظرفيتش انجام نداده ، و همچنان همون فنجون قهوه خوري باقي مونده !
حالا تصور كنيد روزي رو كه يك بنده خدايي از سر بي خبري اين آقا رو زيادي تحويل بگيره ( يا بهتر بگم ، زيادي آدم حسابش كنه !)
اونوقته كه فنجان كوچيك آقا پر ميشه ، سرريز مي كنه ، نعلبكي رو هم رد مي كنه و ميريزه تو سيني ، خلاصه همه چي رو گند ميزنه و اصلا تصور نكنيد اگه نعلبكي و سيني هم در كار نباشه چه اتفاقي خواهد افتاد !
پ.ن.۱: سعي كنم در ارتباط با هر كسي اول ظرفيتش رو اندازه گيري كنم .
پ.ن.۲: سعي كن ظرفيتت رو بالا ببري، لا اقل كمي بيشتر از يك قاشق سوپ خوري !
حالم بدجوري گرفته بود ، از اون اعصابهاي خرد كه هر كي سر راه آدم سبز كنه بي نصيب نمي مونه ، دوستهاي خوب اينجور وقتهاست كه احساس مي شن .
چند ساعت تو امامزاده نشستيم ، كلي حرف و اشك و خلاصه هرچي تو گلوم مونده بود ريختم بيرون ، الحق شنونده خوبيه.
با معرفت نميدونم از كجا فهميده بود حوصله صبحانه خوردن هم نداشتم دو تا كلوچه با چاي ( توي اون فلاسك پر از خاطره اش ) هم آورده بود ، كه كلي چسبيد.
يه زيارت خوشگل و نماز ظهر و عصر ، بعدش رفتيم براي اينكه حالم حسابي خوب بشه ، يه مانتو و يه مقنعه هم خريدم و خلاصه حالم . . . ( نمي دونم شايد خوب شد ! )
اما حتي نتونستم يه ناهار بهش بدم ، يعني رفتيم ، اما ساعت ۴.۵ بعدازظهر بود و تا پامون رو گذاشتيم تو ، آقاهه با لبخند گفت ببخشيد هيچي نداريم ، تموم شده !
راستي يادم رفت بگم جلوي در امامزاده يك تسبيح خيلي قشنگ هم خريدم ، سبز خوشرنگ
نمي دانم واقعا شادم يا اداي شاد بودن را در مي آورم ،نمي دانم خوشحالم يا بالاجبار تظاهر به شاد بودن مي كنم . به آينه كه نگاه مي كنم ، چهره ام لبخند دارد، اما به دلم كه رجوع مي كنم دچار ترديد مي شوم . بايد شاد باشم يا غمگين ؟ بايد لبخند بزنم يا آزادانه اشك بريزم ؟
همه به من تبريك مي گويند ، همه براي دخترم آرزوي خوشبختي مي كنند ، اما من چه، تكليف بخت من چه ميشود؟ خوشبخت يا بدبخت ؟ براي چه به من تبريك مي گويند، براي بخت دخترم يا براي بخت خودم؟ نه! من خوشبختم چون سپيده خوشبخت است . سالهاست كه اينگونه عادت كرده ام ،
امروز به آب سلام كنيم
امروز همه رو به سوي آب اقتدا كنيم ، به نيت سقايي
امروز به دستان پاك آب سلام كنيم
امروز روز آب است
روز سقايي
روز دستها ، روز همه دستهاي عاشق
امروز به آب و عشق و دست سلام كنيم
امروز روي آب به سمت عشق به عباس اقتدا كنيم .
ميلاد آبي ترين احساس ، عباس عليه السلام مبارك
من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفش هايم هي جفت مي شوند
و كور شوم اگر دروغ بگويم ، كسي مي آيد
كسي ديگر ،
كسي بهتر ،
كسي كه مثل هيچكس نيست
و مثل آنكسي است كه بايد باشد
وقدش از درخت هاي خانه معمار هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر
و اسمش آنچنان كه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدايش مي كند :
يا قاضي الحاجات است
و مي تواند تمام حرف هاي سخت كتاب سوم را
با چشم هاي بسته بخواند
من پله هاي پشت بام را جارو كرده ام
و شيشه هاي پنجره را هم شسته ام
كسي مي آيد
و شربت سياه سرفه را قسمت مي كند
و نمره مريضخانه را قسمت مي كند
و سهم ما را مي دهد
من خواب ديده ام . . .
و كور شوم اگر دروغ بگويم ،
من خواب آن ستاره قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام. . .
ميلاد سرخ ترين سبز آفرينش حضرت حسين عليه السلام مبارك
خداوند به موسي گفت از دو موقعيت خنده ام مي گيرد : وقتي من بخواهم كاري انجام شود و تلاش بيهوده ديگران را مي بينم تا جلو انجام آنرا بگيرند و وقتي من نخواهم كاري انجام شود و جماعتي را مي بينم كه براي انجام آن به آب وآتش مي زنند.
او پيامبري بود كه كتاب نداشت. معجزهاي هم.اسباب رسالت او تنها خوشهاي گندم بود كه خدا به او داده بود.خدا گفته بود: دشمناناند كه معجزه ميخواهند، معجزهاي كه مبهوتشان كند.
دوستان اما تنها با اشارهاي ايمان ميآورند. و اين خوشههاي گندم براي اشاره كافي است.
پيامبر، كوي به كوي و شهر به شهر رفت و گفت: آي مردم، به اين خوشه گندم نگاه كنيد. قصه اين گندم، قصه شماست كه چيده ميشود و به آسياب ميرود تا ساييده شود و پس از آن خميري خواهد شد در دستهاي نانوا؛ و ميرود تا داغي تنور را تجربه كند، ميرود تا نان شود، مائده مقدس سفرهها.
آي مردم، شما نيز همان خوشههاي گندميد كه در مزرعه خدا باليدهايد. نترسيد از اين كه چيده ميشويد، خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد، تا درشتيهايتان به نرمي بدل شود وسختيهايتان به آساني.
خداوند نانواي آدمهاست. خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد، خدا بر روحتان چاشني درد و نمك رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد؛ طاقت بياوريد، طاقت بياوريد تا پرورده شويد
و كيست كه نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند؛ اين سنت زندگي است. اما زيباتر آن است كه با پاي خود به تنورش درآييد و بسوزييد، نه از سر بيچارگي و اضطرار، كه از سر شوق و اختيار.
پيامبر گفت: صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه زيبنده سفرههاي ملكوت باشد. صبوري كنيد تا نان شويد؛ ناني كه به مذاق خدا خوش آيد.
هزاران سال است كه نان در سفره آدمي است تا به يادش آورد قصه خوشههاي گندم و آسياب و تنور را... قصه نان پختن، نان قسمت كردن، نان شدن را...