تبليغاتX
مـــر یــم
مـــر یــم

 

وب نويسي براي وقتيه كه حرفايي هست براي گفتن، حرفايي كه نميشه گفت و بايد نوشت، حرفايي كه كسي نيست واسه شنيدنشون، حرفايي كه بعضي وقتا اينقدر تو گلوي آدم ميمونه كه بغض ميشه، غمباد ميشه !

اما وقتي حرف نگفته اي نيست، وقتي همه حرفا رو ميشه زد، وقتي يه فاب داري و يه محبوب (شيما خانوم شما اينجا چكار ميكني؟) ديگه حرفي نميمونه واسه نوشتن، حرفي نيست واسه نگفتن، هرجا كم بياري حتما يه گوش مهربون پيدا ميكني ،

پس اينقدر پيام خصوصي لطف نفرماييد و فحش نثار بنده نكنيد كهDA�را آپ نميفرمايم !


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

شرمنده، باوركن خيلي ربطي به اينكه اينروزا فكرم و وقتم مشغولتر از گذشته است نداره ، حس نوشتن كمتره ، ولي خوب يه نفر هست كه هراز گاهي جورش رو مي كشه ، يه برشيه از يه كتابي كه دوستش داشته :

«ديشب توي تلفن كه حرف مي‌زدي فكر مي‌كردم اين صداي اوست، اما يك جايي‌اش دستكاري شده، يا يك چيزي قاطي شده، يا چيزي ازش كم شده، كه اين طور زنگدار است. گفتم اين صدا صاف نيست، مال فردوس نيست كه صداش مثل قل قل آرام آب بود.

خيلي ممنون. اين حرفها را آن وقت‌ها نمي‌گفتي، يعني اين دختر كنارت هم كه خوابيده بود، آن قدر برات وجود نداشت كه اين‌طور حرف‌ها را بهش بزني؟

بود. لازم نبود به‌اش فكر كنم و در خيالم بسازمش. لازم نبود با هر صدايي يا چشم‌هاي قهوه‌اي‌يي يا خنده‌ي ريزي چشم‌ام را ببندم و او را كنارم ببينم. كنارم بود. آن قدر بود كه به اين چيزهاش فكر نمي‌كردم.

زن سكوت كرد، روزبه هم ديگر چيزي نگفت»

«من هم مي‌دانستم اين لبخند و چهره خودم نيست، اما آن را دوست داشتم، اين يكي از آن چيزهاي اصل كاري بود كه مي‌خواستم هميشه داشته باشم‌اش تا وقتي آني مي‌شوم كه خودم مي‌خواهم، يعني آدمي كه همه‌چيز خودش را دوست دارد، اين لبخند هم باهام باشد»

«من روبه‌روش ايستاده بودم و به‌اش لبخندهاي بي‌معني مي‌زدم. نمي‌دانم بيشتر به‌خاطر او آنجا ايستاده بودم يا به‌خاطر دلجويي از شاديار يا اصلا پرت كردن حواس خودم و فكر نكردن. اما با تمام اينها داشتم به روزبه فكر مي‌كردم و اين كه چرا اصلا اين همه مي‌خواهم پيداش كنم و ببينم‌اش و ديگر كجاي زندگي ما به هم مربوط بود كه من تمام فكرم پيش او بود، آن هم حالا كه ميان اين دو نفر ايستاده بودم كه يكي با دردِ دهاني كه به اندازه‌ي پنج انگشت باز مانده بود، نگاه‌ام مي‌كرد و حتما ياد گذشته‌ها مي‌افتاد و چيزهاي مشتركي كه بيش از آن گردش‌ها و شيطنت‌ها هنوز به هم مربوط‌مان مي‌كرد و ديگري نگاه‌ام نمي‌كرد، اما همان‌طور كه مرتب جاي پنجه‌هاي راست و چپ‌اش را توي دهان آن يكي عوض مي‌كرد، لابد هنوز داشت فكر مي‌كرد چه‌طور و چرا آينده مي‌تواند خالي از آن روزهاي خوبي باشد كه در اين دو سه ماه با هم داشته‌ايم و ديگر چه چيز لازم بوده تا سال‌هاي بعد هم مثل همين دو سه ماه باشد. و خود من داشتم فكر مي‌كردم كه وقتي اين همه چيز تمام شده، چرا اين يكي اين همه راه و اين همه وقت هنوز همراه‌ام است؟ و ديدم انگار يك خداحافظي به هم بده‌كاريم، يا از هم طلب‌كاريم.»

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

مطمئناً اگه وبلاگ داشتم، اونجا برات مي‌نوشتم.

من خيلي چيزها از تو ياد گرفتم، مهم‌ترينش مقاومت بوده و خنديدن موقعي كه درد داري، درد خيلي زياد، كه البته من در ياد گرفتنش خيلي خنگ بودم، كه حتي وقتي درد كوچولو هم داشته باشم، انقدر هوچي بازي در ميارم، كه عالم و آدم مي‌فهمن و بعدش من مي‌مونم و خرابكاري‌هايي كه درست كردنشون به راحتي خراب كردنشون نبوده.

خيلي چيزها هست، حالا اينكه چي شد كه من اين شكلي شدم نمي‌دونم، اما مي‌دونم كه حالا ياد گرفتم كه آدم‌ها آدمند، توي زندگيشون بالا و پايين هست، پستي و بلندي هست، خيلي اتفاق‌ها ميفته، حتي اشتباهاتي كه يه موقعي در مخيله‌ات هم جا نمي‌گرفتن رو مرتكب ميشي، بدون اينكه حتي بفهمي چه شكلي تونستي اون كار رو انجام بدي، يا هرچي، هرچي، هر اتفاقي، ممكنه حتي تو يه موقعيتي بدترين كار رو بكني و بعد هيچكس بهت حق نده، اما يه چيزي هست، من زياد فكر مي‌كنم به درگاه عدل خدا، وقتي تاريخ مي‌خوني اين اتفاق خيلي عجيب نيست، وقتي مي‌بيني همين كارهايي رو كه ما مي‌كنيم و اعتقاداتي كه ما داريم، توي تاريخ چقدر جاي منازعه بوده، فكر مي‌كني كي گفته حق با ماست؟ شايد هم حق با ما نباشه، اين رو ما نمي‌دونيم، فقط اوني كه اون بالاست مي‌دونه، فقط اونه كه مي‌تونه قضاوت كنه، اما يه اعتراف كوچولو بكنم، اونم اينه كه گاهي فكر مي‌كنم شايد خدا روز قيامت هيچكس رو متهم ندونه، كه همه‌ي آدمها تو يه موقعيتي، يه شرايطي حق داشتن يه كارهايي رو بكنن، حتي كارهايي كه ممكنه خيلي بد باشه، مثل قتل، مثل زنا، مثل چه مي‌دونم يه حماقت ديگه. حتي يه بار تو يه كتاب روانشناسي خوندم، كسي كه هوش هيجاني بالايي داشته باشه، مي‌تونه بدترين اشتباهات همسرش رو يا طرف مقابلش رو ببخشه، نوشته بود حتي خيانت رو هم ميشه بخشيد، به نظرت تو زندگي زناشويي چي از اين بدتره؟

كي گفته آدمي كه هوش هيجاني بالا داره، مي‌تونه طرف مقابل رو ببخشه، اما خودش رو نه؟

همه‌ي ما حق داريم اشتباه كنيم، يا ممكنه بدون دليل تو موقعيتي گير كنيم، اما واقعيت اينه كه مريم خوشگلم، ما هركاري كه بكنيم، هر كاري، باز هم آدميم، آدم هم آدمه، ما اومديم توي اين دنيا كه اشتباه كنيم و بزرگ شيم،‌ زخم لازمه‌ي بزرگ شدنه عزيز دلم.

و تو از هركسي كه مي‌شناسم، مقاوم‌تري و من تحسينت مي‌كنم.

اون بغضت هر وقت كه خواست بتركه، شادي هست، مطمئن باش نگاهش عوض نمي‌شه، كه هميشه فكر مي‌كنه آدم آدمه.

مي‌بوسمت

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
 

۱- شونصد دفعه گفتم يه برنامه سفر بذاريم ، اولش كلي هورا كشيدن ؛ من هستم ، منم ميام ، منو جا نذاريد ، هر كي منو خبرنكنه ايشالا سوسك بشه و از اين حرفا ، نوبت رسيد به نظر سنجي براي مقصد ، كجا بريم بهتره ؟ چه دردسرتون بدم از مصر و يونان شروع شد تا طبق معمول رسيد به همين پارك طالقاني خودمون ! آخه قربون شكلت پارك طالقاني هم شد سفر؟!

مجبور شدم ( واقعا مجبور شدم ) خودرأي عمل كنم ؛ من مي خوام برم اصفهان كي مياد ؟ من ، من ، من ، . . .

آخ جون چقدر جمعيت ، چه جوري بريم ؟ كجا بريم ؟

ناگاه صدايي برآمد ، پسر خاله من اصفهان خونه داره ، تابستونا هم خالي و تعطيل و دربست در اختيار ما ! هورااااااااااااااااااااااااااااا

۲- چند هفته بعد : بچه ها آخر هفته ديگه تعطيليه ، ميايد ؟ ؛ من مرخصي ندارم ، من آمادگي ندارم ، من خواب ديدم اگه از تهران خارج بشم دماغم درازتر ميشه !

القصه ، علي موند و حوضش ! البته خواهر حوض ، نه ببخشيد خواهر دوستش هم پا بود ! خواهر دوست علي نه ، دوست من !

اسم دوستم ؟ به شما چه ، يه چيزي بود ديگه : شعف ، شور ، شرر ، شادي ، يه چيزي تو اين مايه ها !

۳- خونه پسر خاله سهيلا كه عملا كنسل شد ، حالا كجا بريم ؟ خدا پدر و مادر اين دولت محترم رو بيامرزه كه براي رفاه و آسايش حال كارمندانش علاوه بر قول پرداخت هزينه سفر ، در آخرين نقطه مماس با خط مرزي هر شهر يك اتاقكي ، كانكسي ، خونه اي ، لونه اي چيزي جهت اتراق ( املاش درسته ؟! ) چند روزه ( و گاه چند ساعته ) پيش بيني نموده و پس از ماهها و هفته ها پيگيري و نامه نگاري و تماس تلفني و فاكس و ايميل و مابقي وسايل ارتباطي اختراع شده و نشده به راحتي در اختيار قرار مي دهند .

۴- از چهارچرخه شخصي بنده گرفته تا هواپيما و قطار بررسي شد و دست آخر با اتوبوس هماهنگ شده سركار خانم "خواهر دوست" در خارق العاده ترين ساعت ممكن حركت كرديم . ـ داخل اتوبوس بعضيا تماس گرفتن و از اينكه ما با وجود عدم امكان خروج ايشان از تهران و بدون نياز به منزل پسر خاله محترم راهي نصف جهانيم كلي متعجب گشتند ـ

۵- خسته شدم ، بقيه اش رو فردا تايپ مي كنم .  

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |